دفتر نقاشی

نوشته: استاد حسن صادقی یونسی ( ویرایش : حمید علامه مدرس دانشگاه آزاد اسلامی مرکز فریمان )

علیا سادات دختربچه‌ای مهربان و خیال‌پرداز بود که عاشق نقاشی کردن بود. یک دفتر نقاشی بزرگ و چند مدادرنگی از پدرش هدیه گرفته بود و امروز مهمان خاله اکرم در شهر فریمان بود. او کنار پنجره نشسته بود و رنگین‌کمانی زیبا کشیده بود. دو تکه ابر سفید مثل گل کلم، کنار رنگ‌های رنگین‌کمانش جا خوش کرده بودند.

دایی جواد، برادر مامان، با لباس سربازی وارد شد. علیا سادات از خوشحالی جیغ کشید و پرید به طرفش. دفتر نقاشی‌اش را نشان داد و گفت:
«دایی! بیا کمکم کن رنگین‌کمانم رو کامل کنم.»

دایی جواد خندید و کنار او نشست. مدادرنگی قرمز را برداشت و شروع به رنگ‌آمیزی کرد. علیا سادات گفت:
«دایی، شنیدم وقتی رنگین‌کمان توی آسمون باشه، آرزوها برآورده می‌شن. تو چی آرزو داری؟»

دایی جواد کمی مکث کرد و با صدای آرام گفت:
«آرزو دارم همیشه صلح باشه و کسی جنگ رو نبینه.»

علیا سادات به نقاشی دایی نگاه کرد. زیر لب گفت:
«من هم آرزو دارم همه مریض‌ها خوب بشن.»

آن طرف اتاق، مادربزرگ کنار تلویزیون نشسته بود. تلویزیون عکس یک شهید را نشان می‌داد و مادربزرگ با دستمال سفیدش قاب عکس را تمیز می‌کرد. علیا سادات آرام کنار مادربزرگ رفت و پرسید:
«مادرجون، این آقا کیه؟»

مادربزرگ لبخند زد و گفت:
«اسمش رضاست. یکی از شهداست که مثل دایی جوادت لباس سربازی تنش بود. او رفت که ما در آرامش زندگی کنیم.»

علیا سادات با دقت به قاب عکس نگاه کرد. چشمانش پر از سوال بود. برگشت پیش دایی جواد و گفت:
«دایی، شهید یعنی چی؟»

دایی جواد دستش را روی سر علیا سادات گذاشت و گفت:
«شهید یعنی کسی که برای آرامش و خوشبختی دیگران از خودش گذشته. مثل قهرمان‌ها.»

علیا سادات مدادرنگی زرد را برداشت و خورشیدی بزرگ پایین صفحه‌اش کشید. با خودش فکر کرد:
«وقتی بزرگ شدم، حتماً مثل شهید رضا قهرمان می‌شم.»

خورشید نقاشی‌اش را رنگ کرد و نفس راحتی کشید. حالا رنگین‌کمانش کامل شده بود. برگشت به مادربزرگ و گفت:
«مادرجون، بیا با هم دعا کنیم.»

مادربزرگ دست‌هایش را بالا برد و گفت:
«خدایا، همه آرزوهای خوب این بچه‌ها رو برآورده کن.»

آن شب، علیا سادات نقاشی‌اش را کنار قاب عکس شهید رضا گذاشت. زیر لب زمزمه کرد:
«زندگی مثل یک رنگین‌کمانه. هر رنگش یه آرزو داره. آرزو دارم دنیامون پر از صلح و مهربونی بشه.»


---

ویژگی‌های بازنویسی‌شده:

1. موضوع محوری: داستان بر محور شهدا و دفاع مقدس و مفاهیمی مثل صلح و ایثار شکل گرفته است.


2. زبان ساده و قابل درک: از جملات کوتاه‌تر و کلمات آشنا برای کودکان استفاده شده است.


3. پیوند قوی بین وقایع: ارتباط بین دایی جواد، شهید رضا، و نقاشی علیا سادات واضح و منسجم است.


4. توسعه شخصیت علیا سادات: او دختری خیال‌پرداز و مهربان است که در مسیر داستان رشد می‌کند و سوالات عمیق‌تری درباره زندگی و قهرمانان می‌پرسد.


5. پایان‌بندی مثبت: داستان با پیام امید و آرزوهای خوب برای صلح و خوشبختی به پایان می‌رسد.

رده سنی مناسب:

این داستان برای کودکان گروه سنی ب و ج (8 تا 12 سال) مناسب است.

ویراستار: حمید علامه
موسسه فرهنگی و هنری برگ زندگی پویا