ناعمه غفاری
✏️نویسنده: ناعمه غفاری
دانشجوی ترم آخر کارشناسی، رشته ی ادبیات و زبان عرب دانشگاه پیام نور
(مادر صدها فرزند )
مادرانی هستند که بیشتر از وظیفه مادریشان مادرانگی میکنند . مادرانی که مادرانه ترین سرودهای مادرانه را سر میدهند.
همانند مادران شهدا که حق مادری بر تمام فرزندان این مرز و بوم دارند مادر انی که معلم هستند، مادرانی که طبیب هستند، مادرانی که سرپرست خانوار هستند .
مادرانی که مادرانههایشان هیچگاه انتهایی ندارد.
امروز به دیدار مادری می رویم که در روستای چهاربست باغ زندگی میکند، مادری که بر اثر گذر زمان گرد و غبار پیری صورتش را فرا گرفته ، با دستانی لرزان و سیمایی مهربان و دل انگیز؛ با خانهای ساده و بیآلایش همانند خانه های دیگر افراد روستایی همسن او.
گرچه من فرزند دهه ۷۰ هستم اما از ته دل عاشق پیرمردها و پیرزنهای سرزمینم هستم ؛ چرا که یقین دارم آنها بهترین نسلی بودهاند که دیدهام و هزار افسوس نسلی هستند که دیگر تکراری نخواهند داشت .
خانم گلشاه هنرمند به قول خودش به اعتبار سِجِلَّش(شناسنامه) ۸۱ سال را تمام کرده و وارد ۸۲ سالگی شده ، همسرش حدود ۱۸ سال است که به رحمت خدا رفته .
از او میپرسم: چند فرزند داری با لبخندی که همیشه بر لبانش بوده و هست میگوید : صد و یا شاید بیشتر
این حرف او مرا به تعجب وا میدارد و بدون معطلی میپرسم: ۱۰۰ فرزند
دوباره میخندد و میگوید: من مادر ۹ تا فرزند هستم سه دختر و ۶ پسر
از او میپرسم : چرا گفتید صد تا؟
با خندهای صدادار میگوید: من در زمان قدیم دایه بودهام .
میگویم : مادر یعنی شما از بچهها مراقبت میکردید؟
می گوید نه ! به قول امروزی ها روزگاری مامای روستا بوده ام .
ماجرا برایم جالب میشود، مگر می شود بدون درس خواندن ماما شد؟ پس از او می پرسم : مادرجان مگر شما تحصیل کرده هستید ؟
با لبخند میگوید: نه دخترم این یک مهارت بود که خدا به من هدیه داده بود واقعا تجربه های شیرینی برایم داشت ، هر بار که کودکی متولد می شد با شنیدن اولین صدای گریه اش، اشک در چشمانم جمع میشد و گویا پیوندی مادرانه بین ما شکل می گرفت، پس از هر بار تولد دوباره ی یک نوزاد من دوباره و دوباره و دوباره مادر میشدم .
می گویم چه عالی ! مادرجان آیا تا به حال شده کودکی مرده به دنیا آمده باشد؟ میگوید : خدا را هزاران مرتبه شکر نه برایم پیش نیامده و این هم لطفیست که خداوند شامل حال من کرد.
می گویم خدا را شکر ؛ مادر جان دستمزدت چقدر بود؟
با تعجب میگوید:دستمزد! هیچ چیزی نمیگرفتم ، اما بعضی از مادران خودشان برایم چهار قد های شال انگوری ( روسری های بزرگ ریشه دار) شیرینی و شکلات هدیه میآوردند و من هم از آنها قبول میکردم.
به او میگویم: مادر جان برایم دعا کن؛ چشمان زیبا و معصومش اشکبار میشود گویا غمی در انتهای سینه دارد با صدایی که مملو از غم است می گوید: مادر جان تو برایم دعا کن .
میگویم : چشم حتماً ، من برای شما و شما برای من دعا کنید .
کنجکاو میشوم و میپرسم مادر چرا چشمانت گریان شد آهی سوزنده تر از آتش از اعماق قلبش سر میدهد و میگوید: پسر بزرگم' او مریض هست و دوباره میگرید و میگوید : سرطان و دیگر هیچ چیزی نمیگوید و فقط گریه میکند ، گریهای آهسته و سوزناک ، با گریههای او صورت من هم بیاختیار خیس اشک می شود، زیر لب دعا میکنم : (خدایا هیچ مادری را با مریضی فرزندش امتحان نکن خدایا تمام مریضها را شفای کامل و عاجل عنایت بفرما)


🌎فراخوان حضور در رویداد محیط زیستی