اطلاع رسانی موضو عات مورد نیاز  به دانشجویان ارجمند فریمان
 

غزه تنها نیست

▫️نمایش نامه" ققنوس"
🔅نویسنده: حسن صادقی یونسی
(۳۱ تیرماه ۱۴۰۳)_فریمان _خراسان رضوی_ایران

hasan_younesi@yahoo.com
🔅پرده باز می شود

🔅محیط بان۱ : پرنده ای دریایی در آبگیری در ناحیه ما فرود آمده بود...
🔅محیط بان ۲:خیلی خسته و مشخص بود مسافت طولانی پرواز کرده بود.
🔅محیط بان ۱ : رفتم کنارش احوالپرسی کردیم و خیر مقدمی گفتم(مکث)بهش گفتم تو یک فلامینگو زیبا هستی
🔅محیط بان ۲: مرغ حسینی*بال آتشی یا به عبارتی مرغ آتشی؟!!
🔅سراج : (محیط بان ها آنجا را ترک می کنند) به پرنده نزدیک می شود✨به به مهمان داریم یک فلامینگو؟؟؟!
🔅فلامینگو: (...با کمال شگفتی پاسخ را داد ) سلام
و خودش را به سراج نزدیک کرد؟!
🔅سراج : واقعااااا تو تو حرف می زنی
بگو ببینم ،از کجا آمدی؟ اینجا چکار می کنی*لابد شنیدی در شهرستان ما منطقه شکار ممنوع داریم....یا بخاطر سد و رودخانه فریمان...و شاید مقصد دریاچه شیوای افغانستان بود؟؟!!

🔅فلامینگو: سری تکان داد و آهی کشید😔 و گفت : از یک پهنه آبی ؛از یک دریا.... و سرش را بلند کرد و گفت مدیترانه را بلدی؟
🔅سراج : من عاشق جغرافیا هستم و ...بله می دانم کجاست ؟
🔅سراج : غزه؟ !!! رفح...
بله ....شنیدم گل کاشتند...
🔅 فلامینگو : بله...سالهای سال زندگی در تنگنا و در محاصره صهیونیست ها...بدون امکانات مکفی ...اما از صدای لالای های مادران دانستیم چه آرزوی دارند...دانستیم این انسان های موحد و مسلمان چه تحقیرهای را چشیده اند...
وقتی می آمدم دیدم قایق هایشان در آتش می سوزد...مسجدها ویران و مدرسه ها بمباران شده بود....تو می دانی بمباران چیست؟
🔅سراج: بله در دفاع مقدس؛ از نزدیک حملات هواپیماهای بعثی را دیده ام....
🔅 فلامینگو: در یک محدوده حدود چهل کیلومتر طول و حدود ده تا دوازده کیلومتر عرض ....چندین تن بمب و موشک و گلوله توپ و خمپاره...خبرنگار و امدادگر و آمبولانس ها را ...کودکان را .‌‌‌..سالمندان کشتند... هیچ جنبنده ای در امان نیست ...وقتی طوفان الااقصی طومار شهرک نشین های دیوسیرت و صهیونیست های غاصب را در هم کوبید ...ما شور و شعف را و غرور فرو خورده جمعیتی دو میلیونی را دیدیم
🔅سراج: بازهم بگو چه دیدی؟ چه خبرهای داری؟
🔅فلامینگو : ....اما یزیدیان آب را بر اهالی و کودکان قطع کردند....گفتید در دفاع مقدس بوده اید؟
🔅سراج : بله....گفت صهیونیست ها هم مثل بعثیون در زمان جنگ غافلگیر شدند(....پرنده چرخی در آبگیر زد...)و پرسید
چه آرزوی داری؟
🔅 سراج : دوست دارم غزه را از نزدیک ببینم...این جوانان مسلمان و خلاق و طراح این عملیات را ...
🔅 فلامینگو : اگر
غزه بروی چکار می کنی؟
🔅سراج: پیشانی و بازوی رزمندگان را می بوسم... از مادران شهداء خانواده شهداء و ایثارگران احوالپرسی می کنم....شاخه های گل در آرامستان شهدا می گذارم...
🔅فلامینگو : سری تکان داد و گفت: من دوباره به باریکه غزه و به محدوده رفح و خان یونس برمی گردم...از پسکرانه های ساحل غزه با نغمه ای رسا و باشکوه سلام ترا به اهالی می رسانم...
🔅سراج: ان شاالله
🔅فلامینگو: به مسجد جامع شهرت برو ؛به مصلای نماز جمعه همه را خبردار کن ؛ روستا به روستا
🔅سراج: چه بگویم؟!
🔅فلامینگو:
🔹، تعداد شهدای نوار غزه از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و همزمان با آغاز عملیات طوفان الاقصی به ۳۸هزار و ۹۸۳ نفر و تعداد مجروحان به ۸۹ هزار و ۷۲۷ نفر رسیده است.(فلامینگو غمگین)
🔅سراج:امروزه رهبر عزیزمان مجددا تاکید کردند غزه مسئله اول مسلمین است*
🔅فلامینگو:درود بر امام حسین(ع) درود بر رهروان راه حسین
🔅سراج: کلام آخر را قبل از پرواز و سفر برای بگو
🔅فلامینگو: «یک مقام رژیم صهیونستی که نامش فاش نشده قول داده غزه را به شهر چادرها تبدیل کند و ساکنان را به زور آواره کند.... من از شهرداری‌های جهان - همه - می‌خواهم که رهبران جهان را تحت فشار قرار دهند تا این تخریب بی‌معنا را متوقف کنند»
«نماد غزه ققنوس است که از خاکستر برمی خیزد و بر زندگی اصرار دارد».
🔅سراج :...(پذیرایی اش نمودیم)....و قبل از پریدن در آغوش گرفتم او را ...خوش خبر باشی ...خداحافظ
فلامینگو: خداحافظ
سراج(دست تکان می دهد)...و فلامینگو چرخی می زند و از سراج و شهر فریمان فاصله می گیرد...
🌼آهنگ القدس لنا .....

ادامه نوشته

آرامگاه فردوسی*

اکرم سلاطینی اسلامیه مدرس قرآن کریم (مشهد مقدس ۱۴۰۳)

محرم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ

🏴🤚🏿سلام،
طلوع فجر یکشنبه
هفدهمین روز از تیرماه
و اولین روز از ماه #محرم،
ماه غم آل محمد(صلوات الله علیهم) و همه انبیاء و اوصیاء الهی و همه پیروان مکتب عشق و آزادگی را تسلیت عرض می نمایم
و ان شاءالله همراه باشد،
با زیارت "حضرت علی(علیه السلام) و خضرت زهرا(سلام الله علیها)"
و ذکر شریف
"یا ذی الجلال و الاکرام".

«إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةٌ فِی قُلُوب الْمُؤْمِنِین لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً»:

🏴🌹#غم_نامه_محرم

🏴👈🏿- محرم که می شود در رگ های مرده ما خون می دود.
🏴👈🏿- محرم که می شود در چشم های خشک شده ما چشمه اشک به جوشش می آید.
🏴👈🏿- محرم که می شود باران حیات بخش عشق حسینی بر قلب های قفل شدیمان باریدن می گیرد و ما زنده می شویم.
🏴👈🏿- محرم که می شود سرزمین ها، شهرها و روستاها از سکون و سکوت در می آیند و جانی دو باره می گیرند.
🏴👈🏿شور محرم که به پا می شود عقل ها انگشت حیرت به دهان برده و در عجب می مانند که این چه سودایی است که پس از قرنها هنوز اینگونه تازه است؟

🏴🌺🏴 بارالها:
بر محمد(صلی الله علیه و آله) و آل محمد(صلوات الله علیهم) درود فرست
و به حرمت عزای حضرت سیدالشهدا دل های ما را آماده عزای حسینی گردان.
التماس دعا
🏴🌹🏴🌹🏴🌹🏴🌹
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

🥀 به دوستان خوبتان آدرس این وبلاگ را هدیه دهید 🥀


نهمین ریاست جمهور

📌«مسعود پزشکیان» نهمین رئیس‌جمهور ایران شد

استاد«دکترمسعود پزشکیان» با کسب اکثریت آرا در دومین مرحله چهاردهمین انتخابات ریاست جمهوری، رئیس‌جمهور منتخب مردم شد.🌼

نخبگان

🔅با نخبگان استان خراسان رضوی_ شهرستان فریمان آشنا شویم
(شاعر ، نویسنده ، خواننده و فیلم نامه نویس)
محمد صولتی ( خوشه بست) زاده 11 تیرماه 1353 متخلص به صولانا شاعر ، نویسنده و خواننده ایرانی است. وی اهل شهر زیبای سفیدسنگ بخش قلندرآباد_ شهرستان فریمان خراسان رضوی است.

سروده های وی به زبان فارسی و بیشتر در قالب های غزل و مثنوی است. او علاوه بر سرودن شعر دستی در تالیف کتب و آثاری به غیر از شعر نیز دارد. هم چنین سال ها در زمینه موسیقی سنتی ایران مطالعه نموده و بر خواندن آواز دستگاهی تسلط دارد. از وی تصانیف و ترانه هایی نیز منتشر شده است. علاوه بر آن از سال 1390 چند فیلم نامه سریال و سینمایی توسط وی تدوین و ثبت خانه سینما گردیده است.
🟢نام اصلی: محمد صولتی
زاده 11 تیرماه 1353 - سفیدسنگ
تخلص صولانا
زمینه کاری شعر ، نویسندگی ، فیلم نامه نویسی ، خوانندگی
ملیت ایرانی
تحصیلات کارشناسی روانشناسی ، کارشناسی ارشد ادبیات فارسی
والدین عباسعلی خوشه بست ، طوبی سلحشور
خواهران و برادران غلامحسین ، شهناز ، حشمت ، غلامرضا ، کبری
همسر مریم توانا
فرزندان پریسا ، مهسا ، پارسا
🌼زندگی نامه
محمد صولتی در 11 تیرماه 1353 هجری شمسی در شهر سفیدسنگ متولد گردید. پدرش عباسعلی خوشه بست کشاورز بود و مادرش طوبی سلحشور ، خانه دار. وی کوچک ترین فرزند خانواده و سومین پسر مرحوم عباسعلی خوشه بست است. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در شهر محل تولد به پایان رسانید و برای ادامه تحصیل در دوره دبیرستان پس از قبولی در رشته تجربی وارد دبیرستان بهشتی ( صدیق اعلم سابق)شهر فریمان شد.
✴️تحصیلات دبیرستان را در سال 1372 به پایان برد و در آبان ماه 1373 به خدمت سربازی اعزام و در نیروی انتظامی راه آهن مازندران در پل ورسک مشغول سپری نمودن خدمت سربازی گردید. پس از شرکت در کنکور ، در سال 1374 و قبولی در رشته هنرهای تجسمی دانشگاه فرهنگیان مشهد پذیرفته شد و در همان سال از خدمت سربازی مرخص و در این دانشگاه مشغول تحصیل گردید.در سال 1376 همزمان با اتمام تحصیلات در این دانشگاه ازدواج نموده و در آموزش و پرورش شهرستان فریمان استخدام و مشغول به خدمت گردید.وی از نوجوانی علاقه مند به سرودن شعر بود ، اما با از دست دادن برادر بزرگش ، غلامحسین خوشه بست ، در سال 1367 همه چیز را کنار گذاشت و سال ها هیچگونه فعالیت ادبی نداشت.
در سال 1374 همزمان با تحصیل در دانشگاه ، به صورت جدی سرودن شعر و آموزش دستگاه های موسیقی را آغاز نمود و اولین اثر وی در قالب شعر نو در این سال ها سروده شده ؛ اما اولین اثری که از وی به چاپ رسید و در دسترس عموم قرار گرفت، مجموعه شعر غزلستان بود که در سال 1388 در انتشارات نوند چاپ و منتشر شد.
محمد صولتی ، دوره کارشناسی را در سال 1384 در رشته روانشناسی عمومی در دانشگاه پیام نور آغاز و در سال 1388 به اتمام رساند. سپس در همین دانشگاه(پیام نور مرکز فریمان) و در سال 1397 به سبب علاقه به ادبیات فارسی ، دوره کارشناسی ارشد را در رشته ادبیات فارسی به پایان رساند. وی آثار مکتوب متعددی را تحریر و تدوین نموده است.

✅آثار مکتوب
باغ تنهایی :
این اثر مجموعه ای از اشعار شاعر در زمینه شعر نو می باشد که در انتشارات نوند به چاپ رسیده است.

غزلستان
مجموعه شعر غزلستان شامل یکصد غزل کوتاه به تبعیت از حافظ سروده شده و بیشتر شامل غزلیات عرفانی و عاشقانه شاعر است. این اثر در سال 1388 در انتشارات نوند به چاپ رسید و سپس در اختیار عموم قرار گرفت.

مثنوی آفرینش
این اثر ارزشمند بزرگ ترین اثر شاعر است که در قالب مثنوی سروده شده است. مثنوی آفرینش شامل بیش از 11 هزار بیت است که خلقت کائنات از ابتدا تا قیامت را شامل گردیده است. مثنوی آفرینش یکی از بزرگ ترین آثار منظوم قرن چهاردهم هجری است که بر اساس بیش از 500 منبع معتبر تاریخی ، دینی و ادبی سروده شده و شاعر در این اثر از بزرگانی چون مولانا ، سعدی و فردوسی تاثیر پذیرفته است.

مثنوی آفرینش بیش از اینکه یک اثر دینی باشد ، یک اثر تاریخی ، روایی و تعلیمی است و جنبه های تعلیمی اثر نمود بیشتری پیدا نموده است. شاعر در این اثر سعی نموده است با نگاهی بی طرفانه تحولات و حکایات را روایت نماید. مثنوی آفرینش به لحاظ کاربرد دارای بیش از 8 هزار واژه نو و نیازمند به معنی است و در میان تمام آثار ادبی و منظوم منحصر به فرد است.

گنجور سخن
این اثر شامل بیش از 2 هزار جمله کوتاه از جملات قصار نویسنده است که بیشتر جنبه تعلیمی و حکمت و پند دارد.

لطایف الحِکَم
اثر لطایف الحکم شامل حکایات نغز و پند آموز است که بیشتر به سبک و سیاق اثر ارزشمند گلستان سعدی و به صورت تلفیقی از نثر و نظم به رشته تحریر در آمده است و سبک نگارش ادبیات کهن پارسی در آن به روشنی پیداست.
ازسال کننده گزارش: حسن صادقی یونسی۱۴۰۳

مناظره

مسعود پزشکیان و سعید جلیلی در پایان مناظره دوم انتخابات چهاردهمین دوره ریاست جمهوری خلاف روند روز گذشته که با یکدیگر مصافحه کردند، امروز بدون خوش و بش با یکدیگر استودیو را ترک کردند.

تکریم

تکریم "بازنشستگان"با احترام ♥️
و بهره‌مندی از "تجربیات" آنان است و تجربیات بازنشستگان، "میراثی ارزشمند" و "سرمایه‌ای ناب" محسوب می‌شود.
عزیزانی که در کمال "صداقت" و "سختکوشی"، بهترین سال‌های
عمر خود را در "سنگر خدمت"
به کشور گذرانده اند...
روز تکریم و قدردانی از بازنشستگان گرامی باد🌷

رفتن در راه حق، کار دل است نه کار عقل. میزانت همیشه دل باشد نه عقل. از کسانی باش که نفس خود را می شناسند نه از آنها که نفسشان را انکار می کنند!

بزرگوارتر از آن باش که برنجی...و نجیب تر از آن که برنجانی... زندگی کوتاست... !

نیاز نیست انسان بزرگی باشیم
انسان بودن خود نهایت بزرگی است...
می‌توان ساده بود ولی انسان بود
به همین سادگی...🌹🌷

هرگز برای هیچ روزی از زندگیت پشیمون نباش....
روزای خوب خوشحالی میارن روزای بد تجربه...
بدترین روزها درس عبرت و بهترین روزها خاطره..👨‍🦯🌹🌷

خیلی جاها به درد خیلیا خوردیم ولی حیف خیلی دردا رو از همون خیلیا خوردیم ..👨‍🦯🌹🌷

مجدداً روز خانواده و تکریم بازنشستگان را خدمت عزیزان بازنشسته و خانواده محترمشان تبریک عرض می نماییم.

👨‍🦯🌹🌷🌻💐🌺

خاطره

حوالی کله قندی مهران
از طرف گروه تخریب ل.۵.نصر مامور شدیم با بچه های تعاون
برویم و پیکرهای پاک شهدا را که بین ما و دشمن توی میدان مین بود به پشت خاکریز بیاوریم
من و دوست همرزمم(شهید رضا نامجو) همیشه با هم بودیم.
چند جوان زیبای اهل منطقه گیلان را بعد از کنترل و خاطرجمع شدن از اینکه تله گذاری نشده اند مجوز گذاشتن روی برانکارد را دادیم.
خمپاره ها بی خبر اطرافمان خودشان را به زمین می کوبیدند...وزن پیکر شهدا بخاطر تیراندازی دشمن و موانع انگار سنگین تر به نظر می رسید...
افراد با مشقت و نفس نفس زنان گلهای پرپر شده را پشت خاکریز می آوردند...من و رضا هم کمک شان کردیم...
بعضی شهدا دستمال گردن داشتند و جورابهای بلند رنگی و کفش کتانی (نشانه رزمندگان شمالی)...
پشت وانت(تویوتا)خاکی رنگ پر شد از پیکر شهدا...
لحظه ای با رضا به اطراف نگاه کردیم...از داخل یک معبر چند جوان خسته و زخمی در حال آمدن بسوی خاکریز بودند...و پشت سرشان عراقی ها مثل گله گوسفند که بسوی آب می دویدند بسوی محور ما حمله کردند....فردی پا برهنه و با چشمانی خاص هی داد می زد دشمن دشمن...بعثی ها ...
من و رضا کنجکاو شدیم سرک کشیدیم
و با دیدن دشمن شروع کردیم به تیراندازی....ولی فشنگ ای خشاب مان زود زود تمام می شد....دشمن هم آتش گشوده بود
و وجب وجب خاک محل کمین ما را با خود می برد...
جمعی با تیربار به کمک ما آمدند
و یک ۱۰۶ هم شروع به دفع حمله دشمن نمود....
کمکی و راننده ۱۰۶ زخمی شدند...به سختی خودشان را کشیدند عقب....
فرمانده لشکر و تانک را دیدم ...
خیلی خوشحال شدیم
فرمانده آقای قالی باف بود؛ و با دستور ایشان شلیک تانک شروع شد
مثل فیلم های سینمایی ؛بعثی های مزدور به آسمان پرتاب می شدند و بلاخره فرار را برقرار ترجیح دادند...یاد کفتارهای پیر بی دندان افتادم...
آنها مضطرب از جلو آمدن و نگران از عقب نشستن بودند.
بچه های تخریب و همراهان لبه وانت تویوتا نشستیم...چهار قل را خواندیم....راننده قاضی یکی از شعب دادگاه ...بود ...یکبار هواپیما جنگی دشمن از روی سرما غرش کنان عبور کرد...چند شلیک بسویش نمودیم... دوباره برگشت و راننده پیچید توی یک بریدگی ....اما بمب ها قهوه ای رنگ گرد و خاکی به هوا کرد....
می دیدیم تیرک های فلزی را قطع می کردند...و لحظه ای بعد
بمباران شدیدتر شد و چشمان را بستم
و فقط برای مادرم نگران بودم؛ گیسوان مادرم از شهادت برادرم سفید شده بود و با خودم فکر می کردم مادرم چقدر کمرش خمیده خواهد شد...
یک لحظه گفتم مادر پسرت شهید شد...‌
اما بینی ام بوی بمب و باروت را استشمام کرد...
با خودم گفتم پس مجروح شدم
دستی به بدنم کشیدم و تکه های پیکر شهدا از کف تویوتا به تن می پاشیده و چسبیده بود....
خودم را به پشت از لبه تویوتا به عقب پرت کردم... شیشه و جلو وانت خورد شده بود.... سینه خیز خودم را به کنار چند جعبه مهمات که شبیه سنگر بود رساندم...اما این سنگر نبود و جعبه ها پر از مهمات و مواد منفجره بود ...
گفتم ای مادر جان ....پسرت مفقود الاثر شد؟!
بلاخره حملات هوایی کمتر شد کنار تویوتا آمدیم روی شهیدا پتو انداخته بودیم ...اما ترکش ها تن معطر شهدا را مجددا زخمی کرده بودند....
چشم باز کردم خودم را در بیمارستان ایلام و سپس کرمانشاه دیدم...

با هواپیمای نظامی جهت مداوا ما رااز کرمانشاه به تهران اعزام کردند .اما در مسیر یکی دائم ارتشی ها را ناسزا می گفت...و دائم برای مجروحان چالش ایجاد می کرد...توی فرودگاهم با صدای بلند"(مرگ بر ...)و می دوید و دو نفر هم دنبالش....
مدتی بیمارستان هفتم تیر تهران بودم....
سرپرستار خانم عبدالباقی بود...
با یک مجروح اهل قم هم اتاق بودیم.... یک جوان اهل شیراز...اما جوانک قمی ؛اعصاب روان بود ...ماجراها داشتیم....
لباس تنم آبی رنگ بود...شانه و دستم باندپیچی بود و ...موی سرم کوتاه شده بود
عکاسی با دوربین از ما عکس گرفت...بلاخره روز موعود فرا رسید
دو ماه مرخصی پزشکی ...
گفتن برای کجا بلیط بگیریم
گفتم شهر ایلام
همه تعجب کرده بودند گفتند شما اهل خراسان(فریمان) هستید
گفتم دوستانم به کمک من نیاز دارند.....
وقتی به گروه تخریب ل ۵ ن رسیدم (زنده یاد ؛ شهید والا مقام) عبدی (اهل خلیل اباد )به استقبالم آمد و مرا در آغوش کشید...از خودش می گفت که تن و بدنش پر از تیر و ترکش است...(*البته خاطره لحظه به لحظه شهادت شهید عبدی در سال ۱۳۶۵ را در فرصتی دیگر روایت خواهم کرد)
پرسیدم حاج ماشالله آخوندی (فرمانده ارجمند )چطور است؟و حال رفقا را پرسیدم...
همه از اینکه مرا می دیدند خوشحال بودند....

حسن صادقی یونسی
جانباز -رزمنده و برادر شهید

برچسب‌ها: ایلام, ده دی, تهران, عبدالباقی

روستا

✅سخنانی از استاد جواد صفی نژاد درباره جنبه های تمدنی در روستا
رسول جعفریان

درسی تحت عنوان “جامعه شناسی روستایی” وجود دارد که بخش هایی از آن مربوط به جنبه های تمدنی در روستاهاست:
در هر نقطه ای تجربه های عالمانه جالبی وجود دارد که غالبا از بین رفته یا در حال از بین رفتن است و تنها بخش اندکی از آنها حفظ شده است. نمونه آن کارهای ثبت وقت و زمان است که پیش از ساعت در میان روستائیان معمول بوده است. برای مثال واحد “حمد” یکی از نمونه های جالب است. سه حمد یا پنج حمد برای وقتی است که مردی را که به او اطمینان داشته اند می گذاشتند تا سه یا پنج یا بیشتر حمد را با آرامش بخواند و این زمان برای گرفتن آب و بستن آن روی زمین یک نفر بوده است. یا مثلا اگر کسی می خواست آب قرضی بگیرد، از واحد “چپق” استفاده می شد. مثلا روستایی به دیگری می گفت: آیا می شود دو چپق آب به من قرض دهی؟ او می پذیرفت و آب باز می شد. آنها می نشستند و دو چپق می کشیدند. در این باره کارهای دیگری هم انجام شده که بسیار جالب است و نمونه آن کاری است که سالها پیش صنعتی زاده انجام داد.
بخشی از این تمدن روستایی مسائل حقوقی آن است. این مثال را البته به طور کلی می گفتند که وقتی در باره عشائر کهکیلویه کار می کردم فکر می کردم چرا اینها با هم درگیر نمی شوند. دیدم آنها که سادات زیادی در بینشان هست، سادات را بین عشایر اسکان می دادند. از آنجا که حرکت آنها را داشتند به خاطر این که حرمت اینها را زیر پا نگذارند، به عشائر دیگر یورش نمی آوردند. حالا که نقشه کامل محل سکونت عشائر را ملاحظه می کنم، همه جا رد پای این سادات را می بینم که دقیقا بین عشایر اسکان داده شده اند.
همچنین از «خارخانه» های سیستان یاد می کنیم که نوعی کولر آبی بوده است. مردم خارها را روی هم گذاشته، فشرده کرده و در مسیر باد قرار می دادند. سپس روی خارها آب ریخته و وقتی باد می آمد (بادهای صد و بیست روزه سیستان که معروفند که چند بار مرحوم باستانی در باره آنها در اتاقش برایم توضیح داده بود) داخل آن به قدری خنک بود که گاه بیست درجه با هوای بیرون فرق داشت. در واقع وقتی آب روی خارها می پاشیدند هم جلوی خاک را می گرفت و هم هوا را خنک می کرد. ایتالیایی ها این روش را اقتباس کردند در ایتالیا برای نخستین بار کولر آبی را درست کردند. به عقیده ایشان اصل آن از همین خارخانه های سیستان بوده است.
من در کتاب جامعه شناسی روستایی از آبیاری کوزه ای هم یاد کرده ام. زمین را می کندند، کوزه ای سفالین درون زمین می گذاشتند در حالی که سر آن بیرون بود. آب در کوزه می ریختند. آنگاه تخم هندوانه را بیرون کوزه و چسبیده به آن می گذاشتند. آب که از سفال به بیرون نشت می کرد، تخم هندوانه رشد داده می شد. غالبا ده گل می داد که دو تا را نگاه می داشتند که هندوانه می شد و گاه هندوانه هایی تا بیست کیلو از آن در می آمد. این آبیاری کوزه ای بود.
وقتی هندوانه زیاد می شد آنها را در بشکه های دویست کیلویی می ریختند. بشکه ها را سوراخ کرده مردی با کفشهای چوبی داخل شده آن را له می کرد. آب خارج می شد و تخم هندوانه می ماند که این هم در وقت های تفریح روستائیان استفاده می شد. در واقع نخستین بار تخمه هایی که حالا به ژاپنی مشهور است جابانی بود که روستایی نزدیک دماوند است.
زمانی تیغ هایی که گاه تا یک متر در کویر می روید می دیدیم. این فکر برای ما مطرح بود که اینها از کجا آب بدست می آورند! یک بار زیر آن را کندیم در یازده متری به آب رسیدیم. وقتی به مرحوم گنجی گفتم، ایشان گفت: یک بار ما تا 65 متری آن به آب رسیدیم. یعنی ریشه به سنگ رسیده و دو شعبه شده بود اینها را ادامه دادیم که مجموعا تا 65 متری رسیدیم.
جالب است که روستاییان گاه میانه این تیغ را در سر دو شاخه اصلی باز کرده تخم هندوانه را در درون آن می گذاشتند. تیغ به این مهمان آب می رساند و کم کم گل می کرد. دو تا را نگاه می داشتند و از آن هندوانه به عمل می آمد.

https://t.me/RURALRESEARCHS

تحلیل

آمبولانس امروز و دیروز نوشته : حسن صادقی یونسی قطعا مطلعید فیلم کوتاه «آمبولانس» بر اساس فیلمنامه‌ای ازآقای رشید پژمان و جناب حسین محروقی و طرحی از جناب محسن فینی‌زاده و به کارگردانی آقای حسین محروقی و از تولیدات دفتر فیلم کوتاه انجمن سینمای انقلاب و دفاع مقدس است. در خلاصه داستان این فیلم کوتاه آمده است: «در امتداد جاده‌ای به سوی ابدیت ... فقط همین!» بقول مهدی فرمانی یزدی "و دیگر هیچ" رشید پژمان، علی بهمنش، سید مهدی حسینی، احسان بیگی، روزبه حافظی و محمد حسینی‌نژاد بازیگران این فیلم کوتاه هستند.البته ما قضاوتی در چند و چون فیلم نداریم. فیلم کوتاه «آمبولانس» به تهیه‌کنندگی محمدعلی شجاعی‌فرد و سومین ساخته حسین محروقی به عنوان کارگردان پس از «کابین ۱۴» و «مه» است که پیش از این در چندین جشنواره معتبر بین‌المللی همچون پالم اسپرینگز کالیفرنیا، روزاریتو لس‌آنجلس، شیملا هندوستان، پرومو فست مادرید اسپانیا و حقوق بشر اردن حائز جوایز جهانی شده بود. از دیگر عوامل این فیلم کوتاه می‌توان به دستیار کارگردان و برنامه ریز: شیما عارف، مدیر فیلمبرداری: علی شورورزی، تدوین: مهسا علی پور، صدابردار: امیرعباس علیرضایی و مدیرتولید: کمیل احمدی اشاره کرد. یا از سوی دیگر دائم در اخبار می شنوید : منابع وابسته به هلال احمرفلسطین اعلام می کنند که اشغالگران صهیونیست عامدانه تیم‌های امدادی و آمبولانس‌ها را هنگام مأموریت میدانی هدف قرار می‌دهند. برخی یک کتاب چاپ شده در سال ۱۳۹۵ را که دربردارنده داستان‎هایی کوتاه و واقعی، به روایت اول شخص راوی است بخاطر دارید. خوب موضوع داستان‌ها به هشت سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران برمی‎گردد و رشادت‌های رزمندگان اسلام را به تصویر می‌کشند. نام مجموعه: سیب صادق زندگی ناشر: سیب صادق(ع) مؤلف: میرزا آقایی خوانساری، علی‌اکبر است.اما من الان تاکیدم بر موضوعات کتاب و کتابخوانی و یا نقد و بررسی آن نیست. 🔅تلویزیون امروز و دیروز یک فیلم تحت عنوان آمبولانس (انگلیسی: Ambulance) را که یک فیلم اکشن و دلهره‌آور آمریکایی به کارگردانی و تهیه کنندگی مایکل بی که توسط کریس فداک نوشته شده‌است برای مخاطبین پخش می نمودکه بر اساس یک فیلم دانمارکی به همین نام در سال ۲۰۰۵ ساخته شده‌است. جیک جیلنهال و یحیی عبدالمتین دوم در نقش دو سارق که یک آمبولانس را از یک امدادگر (ایزا گونزالس) در شرایط بحرانی سرقت می‌کنند، بازی می‌کنند. و گرت دیلاهانت، آ مارتینز، کی‌یر او دانل، و موزس اینگرام نیز در نقش‌های دیگر ایفای نقش می‌کنند. این فیلم توسط یونیورسال پیکچرز در تاریخ ۸ آوریل ۲۰۲۲ به صورت سینمایی اکران گردیده است.بدون شک شما شاهد تجهیزات و افراد کاردان (بهیار) در طول فیلم بر بالین پلیس زخمی هستید. آمبولانس‌هایی که در تصادفات رانندگی در جای جای جهان و کشور ما ایران در حال حاضر می بینیم یا حوادث دیگر به‌کار می‌آیند تجهیزاتی دارند تا افراد را با آن جابه‌جا کنند. این آمبولانس‌ها برای نجات جان افراد به وسایل مخصوصی، مثل دستگاه اکسیژن و دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور)، دستگاه شوک (دفیبریلاتور)، دستگاه چک قند خون (گلوکومتر) و دستگاه‌های دیگر مجهز هستند و کارکنان آمبولانس با استفاده از آن‌ها بیمارانی را که دچار حملهٔ قلبی شده‌اند از مرگ نجات می‌دهند.همچنین در تصادفات و ضربه‌های سخت و سنگین ناشی از آن پارامدیک‌ها با استفاده از وسیله‌هایی استاندارد مانند (لانگ بک بورد، اسکوپ، وست تایپ، کولار، اسپیلینت) اقدام به خارج‌سازی و انتقال اصولی و علمی مصدومان می‌کنند تا به مصدوم صدمات بیشتری وارد نشود.همهٔ آمبولانس‌ها به آژیر و چراغ گردان مجهز هستند تا در مواقعی که به یاری بیماران و مصدومین می‌شتابند، اتومبیل‌های دیگر از سر راهشان کنار بروند. در این گونه مواقع، رانندگان آمبولانس اجازه دارند تا از حد مجاز تندتر رانندگی کنند. معمولاً رنگ آمبولانس‌ها سفید است و نشانه‌های مخصوصی (نوار نارنجی رنگ، ستارهٔ حیات) روی بدنهٔ آن‌ها ترسیم شده‌است.استفاده از بالگردها و موتورسیکلت و اتوبوس و قایق و هواپیما ... نیز در جابجایی مصدومین دور از ذهن نیست. احتمالا کمتر کسی از حمل مجروحین در سالهای دفاع مقدس برای شما صحبت کرده است.بطور مثال محمد انبایی فریمانی در سال ۱۳۶۰ در منطقه جنوب(خوزستان_محدوده بستان *چزابه)خاطره ای تعریف می نمود و آن اینکه جوانی را که در مجروح شده می بیند و وقتی دقت می کند متوجه می شود این جوان بسیجی(امدادگر_ورزشکار_هنرمند)رضا صادقی یونسی است. به اطرافیان این جوان مجروح خودش را پسرخاله رزمنده معرفی می کند.خاطرات میادین فوتبال و عضویت در تیم پاس از ذهن اش می گذرد.متوجه می شود با توجه به جراحت سر "مجروح" را باید به پشت خط اعزام کنند.اما نکته همین جا است من فکر می کردم لابد آمبولانس این امر مهم را انجام داده یا بالگرد؟!! اما با کمال ناباوری با توجه به وضعیت و شدت درگیری ها مجروح را در بیل لودر گذاشته مسافتی طی می کند و سپس نوع وسیله را تعویض می کنند.خلاصه به بیمارستان اهواز می رسانند و دکتر جزایری تلاش خودش را انجام می دهد...محمد انبایی فریمانی روایت می کند دکتر جزایری بعد از مدتی مرا صدا کرد گفت: رضا صادقی آسمانی شد.خوشابحالش شهید شد. 🔅نگارنده در سال ۱۳۶۲ در حالیکه محصل مقطع متوسطه بودم در گروه تخریب ل.۵.ن (بصورت بسیجی تخریبچی) حضور داشتم.دقیقا در یک برهه ای نیاز بود به درمانگاه مراجعه کنم یکی از رزمندگان روی موتور سیکلت مرا از قسمت کمر به خودش بسته بود و بسختی مرا به جای شبیه درمانگاه رساند.چشم تان روز بد نبیند مجروحی آنجا بود و فکر می کرد من راننده آنبولانس اش بوده ام....به سراغم می آمد و شروع می کرد به بد و بیراه گفتند...و هرچه می گفتم من اصلا سن ام اقتضاء نمی کند راننده آمبولانس باشم به گوشش فرو نمی رفت.!!؟ حوالی ایلام سال ۱۳۶۰ براثر انفجار مین(وازلینی) تعداد از نوجوانان در حال آموزش بشدت مجروح شده بودند.و فریاد آمبولانس *آمبولانس من گوش فلک را کر کرده بود. خوب تصور کنید آمبولانس استتارشده و گل مال یا رنگ غیر روشن و نظامی داشت.حداکثر داخلش پتو بود و برانکارد.... سال ۱۳۶۵ از کرمانشاه ما را اعزام کردند تهران بیمارستان" ده دی" من بهوش بودم...به نظرم تویوتای پر از مین و مواد منفجره ما مورد اصابت گلوله توپ یا خمپاره واقع شده بود یکی از دوستان نوجوانم پودر شده بود...من هم بقول یکی از مربیان تخریب ل.۵.ن دکتر خاتمی (دندانپزشک مشهدی) موج گرفتگی داشتم و پرتاب شده بودم ....خلاصه درون هواپیما ترابری نظامی پرسرو صدا یک رزمنده مجروح کلی روی اعصاب من بود که شرح آن در این مختصر نمی گنجد. شنیدم از دوستانم در مناطق کوهستانی از (ترابری ویژه)قاطرهای مخصوص برای حمل بار و مهمات و حمل مجروح استفاده می کردند. بقول جناب سرهنگ صدوقی(پژوهشگر و مستندساز و مجری ) ایثارگران دفاع مقدس هرروز چند دقیقه خاطرات و مشاهدات خود را ثبت و ضبط کنند.در سال ۱۳۶۲ پایگاه ظفر به اتفاق حاج صادق شکفته فریمانی نزد دکتر هندی رفته بودیم...زبان همدیگر را نمی فهمیدیم...حاج صادق شکفته می گفت : آقای دکتر از بس آرپی جی زده ام گوش هایم خون می آید*و من که چند کلمه انگلیسی بلد بودم با ایماء و اشاره و به مدد پانتومیم به وی می فهماندم چه مشکلی پیش آمده است...راستی یادم نیست خودم چه مشکلی داشتم. 🔅یکبار محدوده پل فلزی با دو دوستم رفتیم یک جای مناسب نشستیم غروب خورشید را ببینیم...چیزی مثل سوزن درون چشمان و دهان و حلق و بینی مان فرو رفت...و بعد از لحظاتی به اتفاق گفتیم ....بازهم شیمیایی ...مثل کربلای ۵ و ...‌ 🔅رفته بودیم پاکسازی یک میدان مین حوالی کله قندی ...خوب تقریبا کار هر روزه ما بود...یک آمبولانس نیز همراهمان بود...تویوتا لندکروز بود . موقع صرف صبحانه کنار آمبولانس نشستیم....با سرنیزه با خاک بازی می کردم که قاب کرمی رنگ یک مین ضد خودرو جلو لاستیک آمبو لا نس مرا شگفت زده کرد.اشاره کردم دوستان از محدوده خودرو دور شدند ...مین را خنثی نمودیم و بعدا صبحانه خوردیم...خطر از بیخ گوشمان گذشته بود. روزی دیگر یک مین جهنده منفجر شد حسن زاده از رزمندگان شهر تربت حیدریه در حالیکه با انگشت بسوی نجف اشاره می کرد و لبیک یا علی(ع)می گفت را به آمبولانس رساندیم...مهارت رانندگان در شرایط جنگی مثال زدنی بود . نویسنده: حسن صادقی یونسی۱۴۰۳

Min

Shima and Min
Author: Hasan Sadeghi Younesi
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
There was one, there was no one, there was no one under the blue dome except God. Next to a river with beautiful fish, near a metal bridge, there was a black nomadic tent. The blackness of the tent was full of fragrant flowers, the sound of the rooster could be heard from beyond the reeds and behind the reeds. Little Shima spent her time watching the birds on the river path and sometimes playing with the mischievous goat and Naqara. She remembers exactly that After the goat was lost and it was far from the herd, they were looking for it. Finally, Shima and his friends found the goat and the little goat, which was standing hard on its feet, in a groove next to the tarpaulin tent of two Khorasani fighters. Right at the time of the birth of the little goat, one of the mines (carrot) of Manor had been activated, the teenage fighters witnessed a birthday party and were surprised to see a goat and a kid in the intense light of Manor.
Now the goat was a few days old and it was playing with colorful butterflies. It had big eyes.
Shima used to hear gunshots at night, his pastime was seeing the lights.
Sometimes his father sang folk songs (laki), it was both epic and sad. His mother stroked Shima's shiny black hair. She taught him fairy tales and poems, but Shima loved his mother's lullabies. The smell of fresh bread and the fire of a desert oven, the smell of oregano. The smell of Janmazbaba's perfume always made Shima happy. When she saw the roar of the enemy plane in the sky, she would hide herself in her mother's arms and her breath would stop. When she heard the sound of the explosion, she would shake violently and her heart would fall down. The sheep They were terrified and the herd dog was constantly barking. Shima loved the river, a river with a harsh name "Kanjan Cham". Pigs, deer and Tishi used the water of the river and nearby springs. His father and mother constantly Shima was reminding him not to approach the minefield. Shima was curious, he liked to follow the beautiful brown-eyed deer and jump with butterflies and pick lilies. Swimming is also their game.
She hears her mother's voice talking to her father. Her father takes milk to the two young fighters who are in a tarpaulin tent. When
Shima returns, she is excited to see the ghee, her father explains that the little minis said they will drink milk today. And giving us their own food?!!
Shima hears from her mother that the enemy has been attacking Iran and the city of Mehran for several years. Khuzestan and Kurdistan and other places announce.
On the metal bridge, he sees a truck with a smiling teenage fighter sitting next to the driver. Shima saw from the hill that the truck was filled with mines.
Shima thinks to herself, where will this truck go?! Dehlran? Shush? Andimeshk?
The roar of the Baathist plane shakes his body and the defenses start firing.


Tags: story,

شیما و مین

شیما و مین
نویسنده: حسن صادقی یونسی
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
یکی بود ، یکی نبود، زیرگنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود.کنار یک رودخانه با ماهی های قشنگ ، نزدیک یک پل فلزی ،سیاه چادر عشایری برپا بود.اطراف سیاه چادر پر بود از گل های خوش بو، صدای خروس تا آنسوی نیزار و پشت تیه ها بگوش می رسید.شیما کوچولو در مسیر رودخانه به تماشای پرندگان و گاهی به بازی با بزغاله شیطون و ناقلا وقت اش را می گذراند.دقیقا یادش هست که بعد از گم شدن بز و دوری آن از گله دنبال اش می گشتند.شیما و دوستانش بلاخره بز و بزغاله کوچولو را که بسختی روی پاهایش ایستاده بود در یک شیار کنار چادر برزنتی دو رزمنده خراسانی یافته بودند.جای که با مین منور تله گذاری شده بود.درست موقع تولد بزکوچولو یکی از مین های (هویجی)منور فعال شده بود، رزمنده های نوجوان شاهد جشن تولدی بودند و متعجب یک بز و بزغاله را توی نور شدید منور مشاهده کرده بودند.
حالا بزغاله چند روزه شده بود و با (خانم قشنگ)پروانه های رنگارنگ بازی می کرد.چشم های درشتی داشت.
شیما شب ها صدای تیراندازی می شنید،سرگرمی اش دیدن منورها بود.
گاهی پدرش آواز محلی(لکی)می خواند،هم حماسی بود و هم غمگین.مادرش موهای سیاه و براق شیما را نوازش می داد.افسانه و شعر یادش می داد اما شیما عاشق لالایی مادرش بود.بوی نان تازه و آتش تنورصحرایی،بوی پونه،بوی عطر جانمازبابا همیشه شیما را خوشحال می کرد.توی آسمان با دیدن غرش هواپیمای دشمن خودش را در آغوش مادر مخفی می کردد و نفس اش به شماره می افتاد،با شنیدن صدای انفجار تکان شدید می خورد و دلش هوری می ریخت پایین.گوسفندها وحشت زده می شدند و سگ گله دائم پارس می کرد.شیما رودخانه را دوست داشت ،رودخانه ای که اسم سختی داشت "کنجان چم".گرازها و آهوها و تیشی از آب رودخانه و چشمه های اطراف استفاده می کردند.پدر و مادرش مدام به شیما یادآوری می کردند از نزدیک شدن به میدان مین خوداری کند.شیما کنجکاو بود دوست داشت آهو زیبای چشم قهوه ای را دنبال کند و با پروانه های جست و خیز کند و گل خرزهره بچیند.بپرد توی آب و ماهی ها را فراری بدهد یا با شنا کردن هم بازی شان باشد.
صدای مادرش را می شنود که با پدرش صحبت می کند.پدرظرفی شیر برای دو نوجوان رزمنده که توی چادر برزنتی هستند می برد.موقع برگشت
شیما با دیدن قیمه پلو ذوق زده می شود،پدرش توضیح می دهد مینی های کوچک گفتند امروز شیر می خورند و غذای خودشان را دادن به ما؟!!
شیما از مادرش می شنود که چند سال است دشمن به کشور ایران و شهر مهران حمله کرده است.گاهی رادیو خبرهای از تلاش ارتش و سپاه و بسیج؛ خوزستان و کردستان و دیگر جاهای اعلام می کند.
روی پل فلزی کامیونی را می بیند که رزمنده نوجوان متبسم کنار راننده نشسته است.شیما از روی تپه دیده است که کامیون را پر از مین کرده اند.
شیما با خودش فکر می کند این کامیون به کجا خواهد رفت؟! دهلران؟شوش؟اندیمشک؟
صدای غرش هواپیمای بعثیها تن اش را می لرزاند و شلیک پدافندها شروع می شود.

تبریک

فرا رسیدن عید سعید غدیر خم روز شادمانی بندگان خالص و مخلص خداوند از اعطای نعمت ولایت
و روز کامل شدن آخرین شریعت الهی با نور ولایت بر رهروان کاروان عشق و معنویت مبارک باد

 
  BLOGFA.COM